X
تبلیغات
دفتر مشق
دفتر مشق
Home Email Archive Designer
ضمن پوزش از حافظ !

دل من با نگه در روی همت                 شود آشفته همچون موی همت

مثال بید مجنونی از امروز                   بلرزد دست پرجادوی همت

دگرمیل دل هرکس به جایی                ومیل غصه ها هم سوی همت

غنیمت ها ببرد آن کس که عمری        شده همراز و همزانوی همت

دوتاشد قامت آن پاچه خواران              زغم پیوسته چون ابروی همت

غلام همت آنم که گیرد؛                     کمی پند و پیام ازخوی همت

کجامن می شدم شاعر، اگرکه            نمی دیدم جفا درکوی همت!

 

لينك مطلب | نوشته شده در ساعت توسط |
انگشتر

        زن،آن شب بیشتر کتک خورد.درواقع مرد دچارفشار بیشتری شده بود. اصرار وانکار آن هرکدام هم معنی دار بود.زن به این فکر می کرد که هنوز دو سال تمام از ازدواجشان نگذشته است و همه طلاهایش را فروخته است اما فروختن انگشتر نامزدیشان دیگرخوبیت ندارد.مردهم یکی دو روزی می شد که از این زهرمارلعنتی محروم مانده بود وبا این که خیلی هم تلاش کرده بود اما دیگرنمی توانست تحمل کند.برای یک مثقالش کلافه شده بود.زن از ضربات آن همه مشت ولگد کوتاه نیامد اما وقتی های های گریه شوهرش را دید که از کتک زدنش خسته شده و گوشه ای نشسته است،دلش به رحم آمد.انگشتر را از دستش را بیرون آورد وداد.مرد فورا انگشتررا قاپید و ازخانه زد بیرون .مردداشت از پله ها پایین می رفت وزن فقط به این دلخوش بود که چون از دیروز به این محله اسباب کشی کرده اند،فرداهیچ کدام از زنهای همسایه دست او انگشتری ندیده اند که حالا ازنبودنش پرس و جو کنند.

       زن،فردا عصرازرفت وروب خانه که خلاص شد،رفت دم درتا همسایه ای را ببیند و با حرف زدن، خستگی درکند.زن همسایه که بچه ای هم در بغل داشت،آمد و نشست دم در.تازه با هم احوالپرسی شان تمام شده بود که چشم زن به دست زن همسایه افتاد.اول باور نکرد اما خوب که دقیق شد،دید انگشترنامزدیشان را دردست دارد.سرش کمی گیج رفت اما خودش را نگه داشت.زن همسایه پرسید:قشنگه؟زن اول ساکت ماند و بعد من ومنی کرد و گفت:بله بله قشنگه.زن همسایه گفت:همین دیشب شوهرم خریده وادامه داد:راستی تو چرا طلا نداری؟زن با دستپاچگی گفت:به خاطر زمینی که خریدیم همه را فروختم .بی ربط پرسید:شوهرتان چه کاره است؟زن همسایه گفت:شغل آزاد داره.تو بخر و بفروش است و...هنوز حرفش تمام نشده بود که صدای یک یا الله آمد.زن همسایه لبخندی زدو گفت:این شوهرم هست.زن خودش را جمع و جور کردوآهسته سلام داد.مردهمسایه احوالپرسی کرد.وقتی داشت ازکنارشان رد می شد که داخل خانه اش بشود،زن، هرم نگاه مردهمسایه را حس کرد که برروی انگشتانش خیره مانده بودوبی اختیار لبه ی چادرش را روی دستش کشید.قلبش تند تند می زد اما زن همسایه سرش پایین بودوخونسرد با انگشتر دردستش بازی می کرد.

لينك مطلب | نوشته شده در ساعت توسط |
اجاق روشن

من که وکجایی ام؟ /فرض کن که هموطن /بنده ی خدا،غریب /مرده ای پی کفن

اهل این حوالی ام /شهرازدحام حرف/شهر هرچه سنگ وسیب/ سبزه های زیر برف

دردهان من عجیب/سنگ مزه می دهد/واقعا که بوی سیب /برمشام من نمی رسد

دررگان من پلنگ/تیرخورده می دود /بعد عمری عاشقی /دل خرابه می شود

گاه در میان سال/روسیاه و رو سپید/بگذریم و بارها/ناگهان شدم شهید

خامشی منطقه /یک اجاق روشن است/درخیال دیگران/ خاک وباد وبهمن است

خوب بود اگر که بود /یک دریچه آفتاب/دست بچه های شهر/ شاخه ی گلی،کتاب

آرزوی من دگر/مرگ هر چه آرزوست /آری هر چه می رسد،/خیر وخوب و هم از اوست. 

لينك مطلب | نوشته شده در ساعت توسط |
همت همت
 

به لنجان رفتنم تفسیر باره

غریبی، عالمی دلگیر داره

همه دعوا گناه من نبوده است،

که همت هم بسی تقصیر کاره.

 

لينك مطلب | نوشته شده در ساعت توسط |
خواب
 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

همواره ما خوابیم،

بعضی به خواب خرگوشی،

برخی مثال خرس! 

لينك مطلب | نوشته شده در ساعت توسط |
سیمیروم
 

 

 

 

 

 

حالا من این جا می شینم روز و شو

می سوزم و می خونم میون تو:

سیمیروم آخ سیمیروم

غم وغصه صب تا شوم

سیمیروم یعنی فقط یه نردبون

تا که بعضیا برن به آسمون!

لينك مطلب | نوشته شده در ساعت توسط |
پیشگویی
 

 

 

 

 

 

الان چندروزاست که رفته است

ومن دلم گرفته است

 نه برای فرشیدی

مثل همیشه باز

 دلم برای خودم تنگ می شود،

احساس می کنم ،

بیهوده پیشگو شده ام!

لينك مطلب | نوشته شده در ساعت توسط |
تنها صداست که می ماند
 

 

 

 

 

 

 

 

 

بی غمی عيب بزرگی ست،
که دور از ما باد!
زندگی صحنۀ يکتای هنرمندی ماست.
هر کسی نغمۀ خود خواند و از صحنه رود.
صحنه پيوسته به جاست.
خرّم آن نغمه که مردم بسپارند به ياد

                                   ژاله اصفهانی

لينك مطلب | نوشته شده در ساعت توسط |
بو داری!
 

 

 

 

 

 

 

 

 

افسوس ازاین زمانه که رودار است

 لعنت به کسی که مثل من تو دار است

 دیروز دلم به طعنه می گفت به من:

شعری که سروده ای ،کمی بو دار است!

لينك مطلب | نوشته شده در ساعت توسط |
اگر...
 

 

 

 

 

 

 

 

 

اگرازاین حوالی  می گذشتی،

غلامت می شدم هرلحظه،مشتی

نمی زدسازدل یک زخمه دیگر،

چنین درگوشه ی محزون دشتی!

لينك مطلب | نوشته شده در ساعت توسط |
درس تقسیم

می کاریم

می پائیم

می چینیم.

مثل همیشه باز

نه من به سهم تو فکر می کنم

نه تو به سهم من

افسوس!

تقسیم سیب

درس کلاس اول دبستان ما نبود.

لينك مطلب | نوشته شده در ساعت توسط |
سلام برتو

مثل همیشه باز/آن مصیبت همیشگی/سایه ای برسراحساس خرابم انداخت/سخت،سخت وغیرممکن است/ازتو وبرای تو/یابه یاد خلق وخوی خوب تو/حرف تازه ای زدن.

کاشکی که مانده بود/سیزده،هماره همچنان/بین پرده نحوستش/سیزده را حضورتو/داده است نجات/ازتمام بدشگونی اش.

 حال،سیرده رجب که می رسد/ما مثل هرچه شب پرست بی قرار/گرچه کوروگنگ/می رویم بین جشن پاک آفتاب

پیش از آن رسیدنت/بت پرست های روزگار/بین عصمتی غریب/محوبودند وبی خیال/تاخداتورارساند،/هرگزازبرای شرکشان/یک بهانه هم نماند.

 تاکه آمدی/درویشهای هرآبادی/برنان خشک خویش /یک سلام تازه ای گفتند/هرچاه متروک حوالی نیزدرته خودباوری خویش آرامید/هربچه ی یتیم هم/به فردای خودشدامیدوار/روزوروزگاراما/برهرچه بی عدالتی/پرهول وناگوار

باآمدنت/ای علی ای خوب/کارخلقت اگرچه شدتمام/بارفتنت اما/لطمه ای رسید تاابد/برجان این جهان،امام.

لينك مطلب | نوشته شده در ساعت توسط |
پیروزی درجنگ یا برجنگ؟

شهیدی که برخاک می خفت

چنین دردلش گفت:

«اگرفتح این است

که دشمن شکست،

چراهمچنان دشمنی هست؟»

***********

شهیدی که برخاک می خفت

سرانگشت درخون می زد و می نوشت

دوسه حرف برسنگ:

«به امید پیروزی واقعی

نه درجنگ،

که برجنگ!»

قیصرامین پور

لينك مطلب | نوشته شده در ساعت توسط |
ماه،ماه روزه است

ماه، ماه روزه است

روز، روزضربت است

ازمصیبت علی

دردلم قیامت است

روزهای ماه را

گرچه روزه بوده ایم

ما به لقمه های چرب

روزه را گشوده ایم

هیچ شب نگشته ایم

بایکی دورنگ سیر

درکنارنان ،علی

لب نزد به ظرف شیر

زرق و برق سفره ها

کم نمی شود،ولی

کاش زندگی کنیم

مثل حضرت علی

افشین علاء

 

لينك مطلب | نوشته شده در ساعت توسط |
نشخوار

دوباره بره ها آمده بودند

دریادواره ی ییلاق

حیاط مرتع راقدم بزنند

خشونت خشکسالی اما

طراوت آن را قلم زده بود.

درهمنوایی با حال بره ها،

درگشون کتاب تنهایی مان بودیم که ناگاه

برمشاممان رسید

بوی آن همه احساس

که برروی اجاق روشن خاموشی شهرمی سوخت.

وقتی گرسنگی

ذائقه ذوقمان را آزرد،

غصه ها را سیرخوردیم

بعد به نشخوارمشتی از عقده های برجا مانده

مشغول شدیم.

لينك مطلب | نوشته شده در ساعت توسط |
سرحد ناكامي

      آنها که سميرم و سميرمی ها را می شناسند،بهتر می دانند که در۲۵ مردادسال ۸۱درسميرم چه گذشت.قطعه زير را فردای همان روزگفتم .اکنون متن آن را بنا به درخواست برخی دوستان و به اميد آنکه آن واقعه آخرين نوع از اين وقايع باشد،دراینجا می آورم:

شهر من آباد زويرانه هاست

مجمر پرسوزي پروانه هاست

گم شده در نقشه جغرافيا

سرحد ناكامي دردانه هاست

بين كه براين بام بلند وطن

هق هق گريه به سر شانه هاست

بعد سرود صف گنجشكها

ماتم و اندوه در اين خانه هاست

آن طرف خانه ی قربانيان

بزم هوسبازي ديوانه هاست

سام شد آ رام ونشد نسل او

بغض فرو خورده در اين خانه هاست

قصه خونريزي اين سوي دشت

یک ورق از دفتر افسانه هاست.

لينك مطلب | نوشته شده در ساعت توسط |
جای شما خالی

هر روز
دستهایی ناشناس
روی ویرانه ی دلم
خاک مرده می پاشند.

هرشب
هزاربار
برجنازه خویش نماز می نهم
فرداباز
مرده تر از دیروز
تابوت خویش را به دوش می کشم.

آه ای خاطرات خوب
ای یادهای همیشه
درتراکم تشیع تن تنهایی من
جای شما خالی.

لينك مطلب | نوشته شده در ساعت توسط |
بازباران با ترانه

بازباران با ترانه یادم آمد                          

خاطرات خوب خانه یادم آمد

عصرآن پنج شنبه های بی خیالی            

دستهای روی شانه یادم آمد

هول آن شب های شنبه تاسحر                   

گریه وبغض شبانه یادم آمد

درصدای شرشر یکریز باران

گریه هایی بی بهانه یادم آمد

درزلال قطره های ریزباران           

 شعرهایی عاشقانه یادم آمد.

تا که باران بند آمد ناگهان

دردسرهای زمانه یادم آمد

لينك مطلب | نوشته شده در ساعت توسط |
بهاربهار

بهاربهار،چه اسم آشنایی!  صدات میاد اما خودت کجایی؟

     گفتم از بهاربنویسم وازفراربرف از سرکوه.زمانی برای مستی اسبها ورقص پروانه ها وآوازگنجشکها وخنده آدمها.همه کس وهمه جور می توانند ازبهاربگویند.بهارتجسم سبزی است درنگاه همه.حکایت ما هیچ ،مانگاه.شناسایی رمز ورازبهارنیز درحوصله هیچ کس نیست .حداکثرهنرهرکسی هم این است که درافسون بهارشناورباشد.مثل سهراب.

     .همه درحرکتند.می آیند وبا عجله می روند.آپاراتی ها ومکانیکی ها رونق گرفته اند.باربندهاروی سرماشین ها سبزشده وچادرهایی روی سروانت ها کشیده شده است.دربانک ها هم غلغله است.معلوم است که همه پول برمی دارند وکمترکسی است که پولی جابگذارد.این آشوب اما حرف وحدیث بسیاردرخود دارد.ازسویی مردم از دست زمستان به ستوه آمده اند.آنها از هرزمستانی بدشان می آید.اززمستان طبیعت بگیر تا زمستانهای دست ساز بشر.ازسوی هم آنها درپی شادی ونشاطند.بهار برای همه خوب است.هم اینکه دوروزی دست زن وبچه شان را بگیرند وبروندجایی دور از آبادی ومیان سبزه ای وکنارآبی بنشینند وبخندند،برایشان کافی است.بند گان خدا چیز زیادی نمی خواهند.می خواهند کسی کاری به کارشان نداشته باشد.راحت باشند وبتوانند دورازچشم رئیس وهمسایه وفک وفامیل وحتی سیمای نوحه خوان ضرغامی کمی بخندند.اگر چه خنده هاشان هم تلخ است ومی توانی پای خنده ها ی آنها بنشینی وگریه کنی.همیشه خنده جماعت ساده وفقیر بیشتردلتنگی می آورد تا گریه هایشان.همینطور برای معلمان بیچاره که یک حرف خیلی ساده وروشنشان را گوشی نیست تا بشنود ونفهمیده زندانشان می کند هم این فرصت خوبی است که چندروزی فارغ از این غم وغصه هاشان بشوند.همینطور برای دانش آموزان که دیگر مثل قدیم حوصله معلمانشان را ندارند واین چندروز فرصت مغتنمی است تا قیافه های نحسشان را نبینند.برای سمیرمی اما که همواره برسرهیچ وپوچ به خیابان ریخته ونعش جوان دیده  وشهره عالم شده،چندروزی دور بودن از این خاک بلاخیز،غنیمت است که سبد وقابلمه ورخت ولحاف وکپسول داخل خانه شان رابردارد وبا ماشینی که همه اجزایش ذکرمی گوید ودرراه رفتن واقعا ناله می کند،راه بیفتد .کجا؟همین دوروبر ونه آن ورآب.بازهم زیارت.سنت همیشگی ماندگاردرخاطره جمعی .بی بی حکیمه وسیدحسین.بعد هم بنددیلم و گناوه ونه خرید چندتلویزیون رنگی وماشین لباسشویی که چند قالب صابون قاشق  وکاسه وزیرپوش وسرکلیدی وهمین.                                             (ادامه دارد)

لينك مطلب | نوشته شده در ساعت توسط |
آب وآبرو

فرات همواره نزدش مویه می کرد

واوجان خودش را هدیه می کرد

کمی بعد آن برادر پیکرش را

گرفته روی زانوگریه میکرد

.....

به عاشوراحضورش سمت وسوداد

جوانمردی،وفارا رنگ وبو داد

برای اهل پیغمبردرآن روز

اگرآبی نیاورد،آبرو داد.

لينك مطلب | نوشته شده در ساعت توسط |
عبور
 

به نام خدا

حضورمحترم مدیر آموزش و پرورش شهرستان سمیرم

باسلام واحترام

          به عنوان یکی از مخاطبان نامه های شماره:28798/100و28802/100مورخ:2/11/84 ، درموضوعات؛اموررفاهی فرهنگیان ومشارکت های مردمی،لازم دیدم نکاتی چندازباب نقد واصلاح به عرض برسانم:

الف: نامه اول(مشارکتهای مردمی ومدارس غیرانتفاعی):

1-درآغاز نامه،آموزش وپرورش هایی موفق قلمدادشده اند که به صورت مشارکتی اداره می شوند.درحالی که به صورت مشارکتی اداره شدن آموزش و پرورش همیشه به معنی موفق بودن آنها نیست.حداقل درجامعه ما،به خاطر ناکامی وناتوانی  نظام آموزشی در اداره کردن خود به علت بارمالی زیاد وفقراعتبارات لازم است که چندسالی است شعارمشارکت های مردمی سرداده می شود.پرواضح است که براین کار،یعنی حوالت دادن بخشی از کار به دوش اشخاص حقیقی برای کم کردن هزینه ها وخلاص کردن خود از به دوش کشیدن وظایف محوله،هراسم دهان پرکنی می توان نهاد که «مشارکتی نمودن آموزش و پرورش» یکی از آنهاست.

2-با احترام به سعی و تلاش  همکاران دست اندرکارمدارس غیرانتفاعی شهر،به نظرمن راه اندازی مدارس غیرانتفاعی اصلا به معنی استفاده از نظرات،کمکها و مساعدت های اولیا درامرمدرسه داری نیست.اولیا به این مدارس کمک می کنند چون ازآنها تلاشی دوچندان توقع دارند.اضافه براین و همچنانکه خود شما می دانید بانیان این مدارس کم و بیش و به عنوان استفاده از نقطه نظرات شما و همکارانتان ، درواقع دست نیاز به سوی کمکها و مساعدتهای شما ولو درقالب میز و نیمکت و چیزهای دیگردراز می کنند.

3-گفته شده است که ظهور این مدارس آثار ونتایج خوبی داشته است.البته شکی نیست که ظهور این مدارس درسطح ملی بدون فایده نبوده است.ولی من فکر می کنم که  دوسطری که درآن هشت نتیجه برای تاسیس این مدارس ذکرکرده اید ، ناشی از اشتباه تایپی بوده که دراینجا آورده شده است! وگرنه همه اینها که برشمرده اید ،تنها در صورت حذف ویا اصلاح اساسی اساسنامه این مدارس متجلی می شود.به راستی این مدارس آیا به جای یگانگی، بیگانگی مردم را باهم وبه جای اعتماد، آیابی اعتمادی والدین را به بعضی معلمان این مدارس فراهم نکرده اند؟استفاده از دو واژه «مهرورزی» و«عدالت گستری» هم که ازجمله شعارهای آقای احمدی نژاد هستند،ربطی به این موضوع ندارد واصلاٌ با نفس کارمدارس غیرانتفاعی درتضادند.من فکر می کنم ازاین واژه ها بطور تصنعی ، برای همسو ساختن خودتان و برنامه هایتان با دولت نهم استفاده ابزاری نموده اید.

4-ظهور این مدارس، حتماً به مفهوم علاقه و احترام مردم به تعلیم و ترببیت وهمکاری آنها با این نهاد نیست.«مردم»واژه ای گسترده است و حرمت بسیار دارد ونمی توان آن را دراین زمینه خاص به کار برد.به جای آن بهتر بود گفته می شد؛«بعضی از مردم». فراموش نکنید که از میان جمع شانزده هزار نفری دانش آموزان منطقه فقط قریب 500 نفر آنها  دراین مدارس تحصیل می کنند.

5- معرفی این مدارس با عبارت « مدارس برتر» حداقل درمنطقه و آن هم توسط مدیر آموزش وپرورش آن، اندکی کم لطفی است.اگر تاملی در نوع فضای ساختمانی آنها بکنید می بینید که همه یا استیجاری اند ویا قبلاً منزل شخصی بوده اند.ازنظرموقعیت جغرافیایی  هم که اغلب در جاهای نامناسب واقع شده اند.براینها بیفزائید استفاده ازهمان همکاران شاغل درمدارس عادی  شهربرای تدریس که هیچ تفاوتی درنحوه تدریس آنها دردومدرسه وجودندارد.همه این ها را مقایسه کنید با مدارس دولتی شهر وعظمت و شکوه اکثر انها .پس دیگر چه جای بی قدرکردن مدارس خودتان وبرصدر نشاندن آن مدارس  وآن هم از جانب متولی آموزش و پرورش یک شهرستان است؟

6-ادعای زاید الوصف و دور از انتظار بودن ثبت نام دانش داموزان در این مدارس، درواقع وصفی اضافی و بیان آن توسط مدیرمحترم آموزش و پرورش منطقه هم دور ازانتظار بوده است .بابررسی تعداد دانش آموزان این چند مدرسه دراین چهارسال به راحتی می توان فهمید که میزان استقبال وثبت نام ها بالاتر نرفته که چه بساکمترهم شده است.

7- ازذکرریز اقدامات قابل توجهی که درجهت توسعه وتجهیز این گونه مدارس انجام گشته،تغافل نموده اید؛که این موضوع یا به خاطرمفصل بودن آنها بوده که درحوصله این نامه نمی گنجیده ویا چندان نبوده اند که قابل گفتن باشند.با این همه وبااحترام به هرآنچه دراین راستا انجام داده اید؛خوب است بدانید که «رشد فرهنگ در این شهر»،ابداٌ وابسته به عنایات و توجهات حضرتعالی نبوده ونیست .بلکه برعکس وهمچنانکه خودبهترازهرکسی می دانید، همین شهر،بسیارموجبات رشدفرهنگی شمارا دراین چندسال فراهم آورده است..

8-به روشنی معلوم نیست که تاسیس آموزشگاههای علمی آزاد از کی وچگونه به عنوان شاخص رشد فرهنگی قلمداد شده است.وجود این دکانهای فرهنگ فروش درهرمنطقه دراصل به معنی ناکارامدی وبی بازده بودن آموزش و پرورش آن منطقه است که چون نتوانسته چنان که باید و شاید درامر یادگیری دانش آموزان همت به خرج دهد،لاجرم این جماعت با وقت شناسی تمام یکه تاز میدان شده اند.وانگهی همه اینها کاملاٌ خصوصی اند وپیدایش آنها نیز هنر موسسان آنهابوده نه هنر آن مدیریت ولذا استفاده ازنام ونشان آنها برای آن مدیریت که فقط صادرکننده مجوز فعالیتشان بوده چه نفعی دارد؟می دانید که اداره ثبت اسناد واملاک هم هرساله مجوز فعالیت هزاران شرکت راصادر می کند وهیچ هم نمی گوید.اضافه براینها ازعمر این سه آموزشگاه بیش از چهارماه نمی گذرد درحالی که شما گفته اید درچندسال گذشته مشغول به کارشده اند.

9-ای کاش بعضی از مصادیق مشارکتهای مردمی را درزمینه های علمی وفکری و اجتماعی نیز ذکر می کردید تا همگان وبه ویژه سازمان انجمن اولیا و مربیان به کم شدن فاصله بین خانه ومدرسه توسط آن مدیریت واقف وامیدوار می شدند.

نامه دوم(اموررفاهی فرهنگیان):

10-دادن گزارش عملکرد،البته کارشایسته وقابل تقدیری است اما کیفیت وموقعیت اعلام آن را نیزباید درنظرگرفت.ملاحظه این نامه معنی دار،ازدوجهت قابل تامل است:ازطرفی؛زمان اعلام آن کمی بی هنگام است ومعمولاٌ رسم براین است که درهفته دولت(اواخرشهریورماه)ادارات وسازمانها به این امر مبادرت ورزند.ازسوی دیگر،گزارشها معمولاٌ بااستفاده از چارت ونمودار وارقام وآن هم درقالب تراکتها ویا درخلال نشریاتی ویژه مطرح می شوند نه بصورت انشایی وآن هم درقالب یک نامه اداری.

11-خوب بود نام ونشان «مراکز آموزشی،رفاهی»که به منظور اسکان درطول سال(ونه فقط ایام نوروز) درنظرگرفته شده است نیز ذکر می شد.درذکر شماره های خانه های معلم نیزاشتباه شده است.آنها را حتی اگر هم براساس سابقه تاسیس رتبه بندی کنیم،شماره 1 آن درپادنا وشماره 2آن درسمیرم است.حال بماند که گذاردن نام «خانه معلم» برآن دو بیشتر به یک شوخی می ماند.خانه های معلم نباید محقرانه وخالی از اثاثیه باشند که متاسفانه این دو مورد،درواقع دوساختمان خالی اند.درست مثل خانه های بیشتر معلمان جامعه!

12-بهتربود که شرح چگونگی راه اندازی کلینیک دندان پزشکی را که به صورت مستقل اداره می شود،مدیرمحترم آن درقالب نامه ای به سایر همکاران اعلام می نمود.همینطور درخصوص اعلام موجودیت صندوقهای قرض الحسنه و وام ضروری، که البته درهردو مورد به اندازه کافی اطلاع رسانی شده است واکثرمعلمان ازچند وچون آنها باخبرند.

حرف آخر:

        این همه گفتیم ونگفتیم که که اهم مطالب هردونامه، توضیح واضحات اند که به واسطه آشنایی قبلی همکاران با کم وکیف این موارد،ارسال اخبار آنها هیچ دلیلی نداشته است؛ضمن اینکه بدون علت هم نبوده است والبته علت آن را حضرتعالی بهتر ازدیگران می دانید!بنابراین اختصاص دادن قریب 400برگ کاغذ به این منظور ودرحالی که بسیاری مدارس وحتی دوایرداخلی درتهیه چندین برگ ،اغلب به زحمت می افتند،بیشتربه نوعی اسراف کاری می ماند.ضمن اینکه حتی درصورت قبول ضرورت ارسال آنها،ادغام همه مطالب دریک نامه وبا نیمی از کاغذهای مصرف شده هم ممکن بود.

         باری،آنچه گفته شد صرفاً نقطه نظرات شخصی بنده به عنوان یک معلم مخاطب شما بود که چون از نظرخودم گفتنی بودند،گمان کردم برای شما نیز شنیدنی باشند تا شاید درتجربیات واقدامات بعدی شما مورداستفاده قرارگیرد.بااین امید وباتشکرازصبروحوصله ای که درمطالعه این دردسرنامه به خرج دادید.والسلام

امضاء

علی افشاری

شاغل درمرکزتحقیقات معلمان سمیرم

لينك مطلب | نوشته شده در ساعت توسط |
بیچاره بچه ها

بچه ها،

پشت نیمکت ها

آدمک برفی آنها ،

سخت تنها

آقا معلم،

جنب گرمای بخاری

بایک لباس گرم

گرم تماشای آدم برفی،

با یک نگاه سرد

آه!بیچاره بچه ها.

لينك مطلب | نوشته شده در ساعت توسط |
مهر د رمهر

مهر با تمام مهرباني اش رسيد

روح تازه اي ميان كوچه ها دميد

مهر مهرماه مثال مهر مادر است

کاش جاودان شود كه ناز ما خريد

مثل بچه كلاس اولي، دلم

تا ميان هاي و هوي بچه ها دويد

يك حياط پر سلام و صحبت و سرود

تا كلاغ غصه از حيات مدرسه پريد

از زبان زنگ مدرسه شنيده ام

زندگي پر از طراوت است و هم نويد

گفته بين راه مدرسه عزيز مهر

مثل سيب سرخ كودكي كسي نچيد

خسته مي شدم از اين سه ماه پر ملال

تا كه ماه مهر هم به داد من رسيد

لينك مطلب | نوشته شده در ساعت توسط |
سیب

به بهانه برپایی جشن سیب درسمیرم

پدرجد ما

باخوردن یک سیب آدم شد

وما

صدهاهزارسیب که چیدیم

تازه مرد شدیم.

لينك مطلب | نوشته شده در ساعت توسط |
یادی ازاحمدشاملو

به انديشيدن خطر مكن

روزگار غريبي است نازنين

عشق را

و 

خدارا

درپستوی خانه نهان باید کرد. 

دوم مرداد،یادآوریک رخداداست.مردن شمع وجودشاملو قصه غریبی است.او که واژه ها را درمشت می گرفت وبازیشان می داد،پس ازدرگذشتنش حتی واژه ها نیزبه بدرقه کوچش نرفتند.شاملوغریبانه زیست وغریبانه ترازآن مرد.شاید به خاطرآنکه بحثی ممنوع درذهن داشت.شاید به خاطرآنکه اینجایی وامروزی نزیست وفراترازما نشست وماچندان که بخواهی اوراندیدیم.اما او نمرده است.شیرآهنکوه مردی که او بود نمی میرد.شعرشاملوهنوزوشایدتاهمیشه بین ما می ماند.من شعرشاملو را بیشرازخودش دوست دارم.استواری وصلابتی که درکلامش است شاید درهمه زندگیش نبوده باشد.شعرشاملو ،سیاسی نیست تنها سرسازگاری باسیاستهایی که ما دیده ایم ومی شناسیم نداشت.شعراو شعراعتراض است.شعری که برای ناراحت کردن راحتها آمده بود.شعری که پرازعقده های فروخورده بود.نالیدن برای دوچیزمهمی که درمیانه باید ونیست.آزادی و برابری به همان اندازه که همواره جالب بوده بوده واست به همان اندازه نیز دست نایافتنی می نماید.مهمترازآن سرشاربودن شعرش از باده عشق بودکه بیش از این چندان متصورنبود.برای همین است که می توان گفت شعرشاملو شعرعشق است وآیدا تنها بهانه ای که همگان حرمت زن را پاس بدارند که عشق غیراز هرزگی وهوسبازی است.قصه علاقه او به میراث فرهنگی ما ودلمشغولی اش با ادبیات عامه نیز،لطف دیگر زندگی وکارشاملوبود که کوچه را درمی نوردیدتاسوسوی نورفرهنگ مان را به تماشا بنشیند.وهمینطور آشنایی اش با ادبیان سرزمینهای دوروآوردن حرف ونگاه آنها درمیان مانیزکارکمی نیست.برای همین بود که ما نام لورکا،هیوز،استانکو وبسیاری از این دست را اول باراز زبان او شنیدیم.باری ،شاملویکی ازآن هزاران میراث های ادبیات این ملک است.بیائیم فارغ ازتمام حب وبغض ها وحتی نقد ونظرهایی که نسبت به او وشعرش داریم،یاد وخاطره اش را پاس داریم ونه فقط به تجلیل او که به تحلیلش  بنشینیم.

!بعدالتحریر:این یادداشت راپیشتردرذهن می پروراندم تا اینکه تذکربهنگام علی آقانیزمزیدبرعلت شد.

 

لينك مطلب | نوشته شده در ساعت توسط |
درخت ها، چشم وچراغ طبيعتند.

 

       درخت، حلقه وصل دنيا و بهشت است. نشان به آن نشان كه پس  از خلقت انسان و در پي حرمت شكني او در سايه سار آن درخت ممنوعه،ما نسل اندر نسل در هرم يك هبوط ناخواسته سوخته ايم و ساخته ايم.اكنون شايد براي همين است كه سخت دلباخته تمام درخت هاي روي زمينيم وهرجا تك درختي مي بينيم،عجيب شورمان مي شكفد وخسته از تمام روزمرگي ها و دلمشغولي هاي خويش، ساعتي را در زير سايه روح افزاي آن مي آراميم.

       در خيال ما درختها چشم وچراغهاي طبيعتند و هر درخت سنگ نشانيست براي آنكه راه آسمان گم نشود وامكان شاهد قدسي شدن از ذهن انسان بدر نرود.ما با درخت و براي درخت زند ه ايم.مهر درخت، درست مثل مهر مادر است. درختها ديريست بي مزد ومنت زير گرماي تابستان وباد وبوران زمستان ،نگران وصبور بر پاي ايستاده اند وغم اين چند فرزند خفته آدمي،هماره خواب را در چشم تر وسبزشان شكسته است.

        درختان، دختران خدا در زمينند كه  چادري سبز برسردارند وسر آن دارند ومي توانندكه براي اين جماعت پرنياز ناز نمايند؛اگر چه ديريست كسي نازشان را نمي خرد. درختان سخنگويان بي واسطه خداوندند.پيامبراني زميني كه كه با زباني سبز و دستهائي بر كنده از خاكدان،رازهاي پنهاني در ضمير خاك را براي ما روايت مي نمايند:

اين درختانند همچون خاكيان              دستها بر كنده اند از خاكدان

سوي خلقان صد اشارت مي كنند      وانكِ گوشستش عبارت مي كنند

با زبان سبز و با دست دراز                از ضمير خاك مي گويند راز(1)

       در ختان تا آنجا كه به ياد مي آورند، دربرابر بادها ايستاده اندواز اينكه توانسته اند حمله بادها رااز خود دفع كنند،با غرور تمام به خود مي بالند.درخت،تصوير قامت خداست.درخت،قبله است.كعبه است.كندة خشك درخت،يك حجرالاسود است.درخت مصحفي سبز،آسماني وسرشار از حرفهاي سبزتري است كه ما را به ماندن وبودن در اين خاكدان اميدوار مي سازد.درختان به گفتة سرو قامتي،:«گوئي اشعار زمينند كه خاكشان به‌آسمان مي نگارند.ولي ما اين سرودهاي سبز را قطع مي كنيم وازآنها كاغذ مي سازيم تا تهي بودنمان را در آن به ثبت رسانيم.»(2)

        درختان بهترين آوازه خوانان عالم هم هستند. به راستي اگر درختان نبودند،آيا باز هم تار و تنبور ها بر روي زانوي نوازنده ها مي نستند تا بانگ گردشهاي چرخ رابرايمان روايت نمايند.درختان هشدار دهنده وبيدار كنند ه اند.از يك نگاه سبز ؛« هعمچنانكه بهار تعجب سبزي است درچشمهاي خاك،درختان نيز تجسم استفهامي سبزند كه سال را چگونه بر آوردي؟»(3)

      درختان سخت بخشنده وخواستار صلح وصفا و آرامشند.در حضور حضرت درخت، ما هيچيم وتنها سرشار نگاهيم.درخت بي آنكه شبيه چيزي باشد، فقط مثل خودش است. درختان،نقاشاني نستوه هستند كه با دستهاي دراز خويش به‌آسمان رنگ‌آبي مي زنند وبا همان دستها كه به نشانه دعا به سمت آسمان گرفته اند،خداخدامي كنند كه آسمان دل اين خلق بي شمار نيز هماره آبي بماند واز آنها هرچه كه مي خواهند بسازند اما دسته تبر نسازند.

       به درخت هميشه سلامي دوباره بايد داد. پس ديگر بار «سلام بر درخت وسلام بر درخت كه تا زنده است،از او قنداق تفنگي نمي توان ساخت.» (4) 

ياداشتها:

1-مولوي/مثنوي معنوي/دفتر   /ابيات

2-جبران خليل جبران/

3-سلمان هراتي/

4-سيد علي گرمارودي/

 

 

لينك مطلب | نوشته شده در ساعت توسط |
یادبانوی داستان نویسی ایران
سالروز‌٨٥ سالگي بانوي داستان ايران مبارک باد.

         بعضی آدمها با بعضی کارهای خودجاودانه می شودند.حتی بسیاری نویسندگان وشاعران تنها با یکی ازکارهای خود،ماندگارمی شوند.مثلا شهریار با همان شعرمعروف علی ای همای رحمت ویا سپهری با صدای پای آب وهمینطورخانم سیمین دانشوربا رمان «سووشون» .واقعیت این است که او اگر کتاب دیگری نیز نمی نوشت وحتی اگر همسر کسی مثل آل احمد هم نبود بازهیچ خللی در معروفیت ومحبوبیت او ایجاد نمی شد.این رمان را جزو رمان‌هاي تثبيت‌شده و كلاسيك ادبيات داستاني معاصر است. رمان «سووشون» از زمان انتشار آن در حدود 30 سال قبل تا كنون، در ايران از استقبالي گسترده برخوردار بوده و در تيراژ وسيعي منتشر شده است. اين رمان براي خوانندگان غربي، علاوه بر اين‌كه نمونه شاخصي از ادبيات داستاني معاصر ايران محسوب مي‌شود، ‌تصوير بي‌مانندي از زندگي دروني و خصوصي يك خانواده ايراني را هم در اختيار مي‌نهد.اضافه برقلم توانا وتفکر مانایی که پشت این قلم دراین داستان وجود دارد،همچنین برای من به عنوان یک اهل شهرستان سمیرم،فصل هفده آن نیزجالب است.بازخوانی و بازگویی یک واقعه تاریخی مربوط به سال۱۳۲۲که پیوستگی خاصی با شهرستان من دارد،آن را برای من چندان خواندنی تر نموده است که تا به حال چند بارآن راخوانده ام.

          به هرحال دانشوربه عنوان یک زن سعي كرده است در  داستان‌ها ی خودبه زنان بپردازد و اغلب شخصيت‌هاي داستان‌هاي او زن هستند. توجه به زن‌ها و پرداختن به زندگي‌ آن‌ها، پيش از او، تا به اين حد در ادبيات داستاني ايران سابقه نداشته است. دانشور در مصاحبه‌اي خود را بر خلاف همسرش (جلال آل احمد)، اهل سياست به‌حساب نمي‌آورد. «من هميشه سيمين دانشور باقي ماندم، هيچ‌وقت سيمين آل‌احمد نشدم و اصلا هم با طرز فكر جلال موافق نبودم و نيستم. من با نوسان موافق نيستم و هرگز سياسي نبودم. هدف سياست رسيدن به قدرت است و آدم خاص و جاه‌طلبي مي‌خواهد؛ من آدمي هستم به‌كلي غيرسياسي».  دانشور ممكن است در اين گفته صادق باشد، اما به‌كل، غيرسياسي نيست. نحوه افكار سياسي روزگار، آن‌چه در اصطلاح ادبيات داستاني به آن گرايش عصر يا روح زمانه مي‌گويند، بعضي از آثار نويسنده را سياسي كرده است. مثلا الگوي دو رمان «جزيره‌ي سرگردان» و «ساربان سرگردان» بر حوادث سياسي و اجتماعي پيش و پس ازانقلاب شكل گرفته است و چطور ممكن است كه خصوصيت سياسي نداشته باشد و نويسنده به‌كلي غيرسياسي باشد؟! 

  سيمين دانشور - داستان‌نويس و مترجم - در هشتم ارديبهشت‌ماه سال 1300 در شيراز به‌دنيا آمد. در سال 1328 دكتري خود را در رشته ادبيات فارسي از دانشگاه تهران گرفت. يك سال بعد با جلال آل احمد ازدواج كرد و در سال 1331 براي مطالعه در رشته‌ي «زيبايي‌شناسي» در دانشگاه استنفورد، به آمريكا سفر كرد و دو سال بعد به ايران بازگشت.اواکنون درتهران زندگی می کند.سلامتی او آرزوی همواره ما وهمه دوستداران اوست.امیدواریم که تا سالهای سال درکنارایرانی بماند وبنویسد.ناگفته نماند که دانشور،مترجم خوبی هم هست ودرکارنامه کاری او ترجمه های خوبی نیز وجود دارد.گفتن این نکته نیز شاید خالی از لطف نباشد که مجموعه آثاراورا تا کنون منحصرا انتشارات خوارزمی برعهده داشته است .شما امسال هم می توانید درنوزدهمین نمایشگاه کتاب تهران سری به غرفه این ناشر بزنید وازآثاراین خانم خانمها پرس وجو نمائید. ازجمله تأليف‌ها و ترجمه‌هاي دانشور عبارت‌اند از: «آتش خاموش» (‌1327)، «سرباز شكلاتي» برنارد شاو (1328)، «باغ آلبالو» و «دشمنان» از آنتوان چخوف (1331)،‌ «بئاتريس» از شنيتسلر و «رمز موفق زيستن» از ديل كارنگي (1332)، «كمدي انساني» ويليام سارويان و «داغ ننگ» از ناتانيل هارتون (1334)، ترجمه «همراه آفتاب» (1377)، «شهري چون بهشت» (1340)، «سووشون» (1348)، «بنال وطن» از آلن پيتون (1351)، «به كي سلام كنم؟» (1359)، «غروب جلال» (1360)، «ماه عسل آفتابي» (داستان‌هاي ملل مختلف) (1362)، «جزيره سرگرداني» (1372)، «شناخت و تحسين هنر» (مجموعه مقالات) (1375)، «از پرنده‌هاي مهاجر بپرس» (1376) و «ساربان سرگردان» (1380).

«كوه سرگردان» و مجموعه‌ي داستان «انتخاب» هم آثار بعدي او خواهند بود.

لينك مطلب | نوشته شده در ساعت توسط |
غزل اتمی

ایرانی جماعت با غزل زندگی کرده است.همه نوع آن را نیز تجربه کرده است .فقط مانده بود نوع اتمی آن که چندی پیش  آقای علیرضا قزوه،شاعرمتعهد درقیل وقال فناوری انرژی هسته ای ذوقش گل کرد و ابتدا درسایت بازتاب چنین گفت:

نور است در هر ذره ای، ما نور نور نور تو
تو خضر راه عاشقان، ما موسی ای در طور تو
در طور نوری دیده ام، نور عبوری دیده ام
در ذره شوری دیده ام، این ذره و این شور تو
از خویش دورم این زمان، محو حضورم این زمان
لبریز نورم این زمان، پاینده بادا نور تو
بگشای راه بسته را، بنواز جان خسته را
بشکن دوباره هسته را، عشق است تا منظور تو
ما اهل صلیم و صفا، ماییم از درد و دوا
خورشید می خواند نوا، با زخمه تنبور تو
می ریزد این بن بست ها، با فکر ها با دست ها
تلخند این بدمست ها، شیرین شده انگور تو
ای دشمن بنیان ما، ای رهزن ایمان ما
هر روز هر شب آتشی، سر می زند از گور تو
فردای نورانی نگر، دلهای قرآنی نگر
ایران ایمانی نگر، هورا دل مسرور تو
آب است و خاک است و هوا، نور است و عشق است و صفا
شور نطنز و اصفهان، در گوشه ماهور تو !

 واین هم تضميني نامتضمن بر غزل اتمي آقای قزوه

ازیک شاعرگمنام (به نقل از وبلاگ :نقطه ته خط)

اي هاله‌اي دور سرت، قربان آن جمهور تو
هاله نگو برق سه‌فاز، ما جملگي چون كور تو
گفته‌ است استاد اجل، شعري بر اين منظور تو:
                               «نور است در هر ذره‌اي، ما نور نور نور تو
                                تو خضر راه عاشقان، ما موسي‌اي در طور تو»!
اما بدين قيل و مقال، چيزي دگر من ديده‌ام
نه موسي و نه عيسي‌اي، «اقراء» ز «هو» نشنيده‌ام
از بيشه‌ي كيد و دغا، زَقٌوم تلخي چيده‌ام
                                «در طور نوري ديده‌ام، نور عبوري ديده‌ام
                                در ذره شوري ديده‌ام، اين ذره و اين شور تو»
تابوت گورم اين‌ زمان، مرده غرورم اين زمان
در بند زورم اين زمان، وه چه صبورم اين زمان!
خالي ز شورم اين زمان، خيطم و بورم اين زمان!
                                «از خويش دورم اين زمان، محو حضورم اين زمان
                                لبريز نورم اين زمان، پاينده بادا نور تو»
مشكن به دندان لقت، اين هسته‌هاي بسته را
اول دواي اصل كن، درد كمر بشكسته را
يا وارهان از جهل و كين، اين ميهن پربسته را
                                «بگشاي راه بسته را، بنواز جان خسته را
                                بشکن دوباره هسته را، عشق است تا منظور تو»
آن يك در اوج است و غنا، وين يك خورد باد هوا
آن يك به تزوير و ريا، خون مي‌خورد از جان ما
اين اقتصاد بي‌نوا، گر مرد راهي حل نما!
                                «ما اهل صلحيم و صفا، ماييم از درد و دوا
                                خورشيد مي‌خواند نوا، با زخمه‌ي تنبور تو»
هيچان سوارِ هست‌ها، خوبان به زير پست‌ها
معتادها با بست‌ها! گفتي بنازم شست‌ها!
خنجر به دست مست‌ها، ويران همه پابست‌ها
                                «مي‌ريزد اين بن بست‌ها، با فکرها با دست‌ها
                                تلخند اين بدمست‌ها، شيرين شده انگور تو»
اي يوسف كنعان ما! اي صاحب و چوپان ما!
ما رعيت و تو خان ما! اي دولت ايران ما!
هر صبح و شب افغان ما: كو جان ما؟ كو نان ما؟
                                «اي دشمن بنيان ما، اي رهزن ايمان ما
                                هر روز هر شب آتشي، سر مي‌زند از گور تو»!
درد و پريشاني نگر، بيدادِ ناداني نگر
دل‌هاي زنداني نگر، چشمان باراني نگر
سوداي ويراني نگر، پزهاي ايراني نگر
                                «فرداي نوراني نگر، دل‌هاي قرآني نگر
                                ايران ايماني نگر، هورا دل مسرور تو»
اين كشور مصرف‌گرا، تحريمي و در انزوا
در تفرقه، جور و جفا، يارب بده دردش دوا
اين بود تضمين شما! نه دشتي و نه ني نوا 
                    «آب است و خاک است و هوا، نور است و عشق است و صفا
                                شور نطنز و اصفهان، در گوشه ماهور تو»

لينك مطلب | نوشته شده در ساعت توسط |
درخت ها، چشم وچراغ طبيعتند.

 

         درخت، حلقه وصل دنيا و بهشت است. نشان به آن نشان كه پس از خلقت انسان و در پي حرمت شكني او در سايه سار آن درخت ممنوعه،ما نسل اندر نسل در هرم يك هبوط ناخواسته سوخته ايم و ساخته ايم.اكنون شايد براي همين است كه سخت دلباخته تمام درخت هاي روي زمينيم وهرجا تك درختي مي بينيم،عجيب شورمان مي شكفد وخسته از تمام روزمرگي ها و دلمشغولي هاي خويش، ساعتي را در زير سايه روح افزاي آن مي آراميم.

       در خيال ما درختها چشم وچراغهاي طبيعتند و هر درخت سنگ نشانيست براي آنكه راه آسمان گم نشود وامكان شاهد قدسي شدن از ذهن انسان بدر نرود.ما با درخت و براي درخت زند ه ايم.مهر درخت، درست مثل مهر مادر است. درختها ديريست بي مزد ومنت زير گرماي تابستان وباد وبوران زمستان ،نگران وصبور بر پاي ايستاده اند وغم اين چند فرزند خفته آدمي،هماره خواب را در چشم تر وسبزشان شكسته است.

        درختان، دختران خدا در زمينند كه  چادري سبز برسردارند وسر آن دارند ومي توانندكه براي اين جماعت پرنياز ناز نمايند؛اگر چه ديريست كسي نازشان را نمي خرد. درختان سخنگويان بي واسطه خداوندند.پيامبراني زميني كه كه با زباني سبز و دستهائي بر كنده از خاكدان،رازهاي پنهاني در ضمير خاك را براي ما روايت مي نمايند:

     اين درختانند همچون خاكيان                           دستها بر كنده اند از خاكدان

    سوي خلقان صد اشارت مي كنند                     وانكِ گوشستش عبارت مي كنند

   با زبان سبز و با دست دراز                            از ضمير خاك مي گويند راز(1)

       در ختان تا آنجا كه به ياد مي آورند، دربرابر بادها ايستاده اندواز اينكه توانسته اند حمله بادها رااز خود دفع كنند،با غرور تمام به خود مي بالند.درخت،تصوير قامت خداست.درخت،قبله است.كعبه است.كندة خشك درخت،يك حجرالاسود است.درخت مصحفي سبز،آسماني وسرشار از حرفهاي سبزتري است كه ما را به ماندن وبودن در اين خاكدان اميدوار مي سازد.درختان به گفتة سرو قامتي،:«گوئي اشعار زمينند كه خاكشان به‌آسمان مي نگارند.ولي ما اين سرودهاي سبز را قطع مي كنيم وازآنها كاغذ مي سازيم تا تهي بودنمان را در آن به ثبت رسانيم.»(2)

        درختان بهترين آوازه خوانان عالم هم هستند. به راستي اگر درختان نبودند،آيا باز هم تار و تنبور ها بر روي زانوي نوازنده ها مي نستند تا بانگ گردشهاي چرخ رابرايمان روايت نمايند.درختان هشدار دهنده وبيدار كنند ه اند.از يك نگاه سبز ؛« هعمچنانكه بهار تعجب سبزي است درچشمهاي خاك،درختان نيز تجسم استفهامي سبزند كه سال را چگونه بر آوردي؟»(3)

      درختان سخت بخشنده وخواستار صلح وصفا و آرامشند.در حضور حضرت درخت، ما هيچيم وتنها سرشار نگاهيم.درخت بي آنكه شبيه چيزي باشد، فقط مثل خودش است. درختان،نقاشاني نستوه هستند كه با دستهاي دراز خويش به‌آسمان رنگ‌آبي مي زنند وبا همان دستها كه به نشانه دعا به سمت آسمان گرفته اند،خداخدامي كنند كه آسمان دل اين خلق بي شمار نيز هماره آبي بماند واز آنها هرچه كه مي خواهند بسازند اما دسته تبر نسازند.

       به درخت هميشه سلامي دوباره بايد داد. پس ديگر بار «سلام بر درخت وسلام بر درخت كه تا زنده است،از او قنداق تفنگي نمي توان ساخت.» (4)

ياداشتها:

1-مولوي/مثنوي معنوي/دفتر   /ابيات

2-جبران خليل جبران/

3-سلمان هراتي/

4-سيد علي گرمارودي/

 

 

لينك مطلب | نوشته شده در ساعت توسط |
من از دنیای بی کودک می ترسم

  کودک نگفت جز سخن کودکانه ای      خندید مرغ زیرک و گفتش که کودکی 

    بیت بالا را ،مرغ زیرک و عزیزی  دربرابر نوشته قبلی، به خنده وبا بنده درمیان نهاده بود که توکودکی.اگرچه من خوب می دانم که اوهم سخن کودکانه ای گفته است.وای کاش همه ما می توانسیم همواره سخنان کودکانه بزنیم.آدمی یک کودک است.وهرکه کودک تر،خرسندتر.حضرت ابوابشر نیزکودک بازیگوشی درعرش بود تا اینکه شیطان،اوراسجاده نشین باوقاری کرد.اکنون ما به اصطلاح آدمها بوسیله این همه بلا وگنتاه وهزارجوردردسر،درواقع تاوان گناه او را یعنی دورشدن از کودکی اش را می دهیم   واین سخت است وبرای همین است تنها بعضی از ما قادربه اردو زدن در پشت عالم کودکی اش است .هرکدام ما که زنده تراست وازخودش بیشتر خوشش می آید و دیگران نیز بیشتر به یاد او هستند، همه وهمه تنها به این خاطر است که او نخواسته کودکی اش را راحت از دست بدهد.آنها که بدون کودکی خودزنده اند، درواقع مرده های خاموش تاریخ اند.کودکی ، سیب سرخی است که درجیب زندگیست.کودکان ،موحدان شایسته و بایسته ای هستند که هیچ هم دربند نام ونان نمی باشند.خوابهای کودک،شبیه زندگیش وزندگی اش شبیه حرفهایش است.برای همین است که همه حرفهایش شنیدنی است وشیرین زبانی بسیار می کند.شاید هم چنین نباشد اما  او آنقدر زندگی نکرده است که نتوانسته باشد راحت زندگی کند.برای همین هنوز کودک مانده است.اما ما که طی این روزگار سپری شده چندان راحت نزیسته ایم،معلوم است که نمی توانیم حرفهای شیرین بزنیم.برای همین است که به اجاق نیمه خاموش کودکیمان ومشتی شعر وغزلهای گفته وناگفته پناه می آوریم ،شاید که گرممان کند.به آن روزهایی که لباسهامان سخت کثیف وآلوده به همه چیز بود اما درکنار بهترین دوستمان که می نشستیم ،به جای آن همه بوی نامطبوع، انگار بوی نعنا رابه خوبی حس می کردیم.اکنون از آن روزها،سالهای بسیار گذشته است ولی یکی من نمی توانم ونمی خواهم آنها را راحت از دست بدهم.شاید بسکه من ازدنیای بی کودک می ترسم.

لينك مطلب | نوشته شده در ساعت توسط |
قابل توجه مدیران عالی رتبه!

تا بوده ،رسم براین بوده که پس از روی کارآمدن یک دولت جدید،حامیان وهوارادان دربه قدرت رساندنش،بیکار ننشینند وبوسیله رایزنی های پشت پرده، نشست و برخاست ها، رفت وآمدها ومذاکرات مفصل ،به تقسیم غنائم بپردازند.طبیعی بودن این وضع چنان است که حتی اعتراض هوارادن دولت ساقط شده قبلی را نیز برنمی انگیزاند وآنها فقط دورادور نتیجه تصمیم گیری و انتصابات جدید را پیگیری می نمایند.این پدیده البته مختص ایران ما نیست ودرعالم پلتیک معمول است.واما با احترام به دولت خدمتگزارنهم وباآرزوی توفیق برای آقای احمدی نژاد،همچنانکه می دانیم این روزها در استانها،شهرستانها و حتی شهرها و بخشهای کشور همهمه زیادی برسراشغال پست های مختلف وجود دارد که خدا کندنیت همه این داوطلبان محترم وشیفته خدمت ونه تشنه قدرت، خیرباشد.بااین امید ،دیروز به قطعه شعری طنزآمیز درروزنامه همشهری با عنوان(فک وفامیل خودمبرازیاد) ازآقای ابوالفضل زرویی نصرآبادبرخوردم که با عنایت به آنچه گفته شد،احتمالاً شنیدنش برای شما نیزخالی از لطف نخواهد بود:

آن گروهی که بیخ ریش تواند
فک و فامیل و قوم و خویش تواند
بعد قرنی ، پلو به دیس شده
بین ما یک نفر "رئیس" شده
این جماعت که فاقد سمتند
همه چشم انتظار مرحمتند
بین ما، کج خیال و ناتو نیست
یک نفر، زیر کار در رو نیست
همگی عاشقان خدمت و پست
همگی مرد کار و کار درست
جز به منظور یاری و خدمت
نکند هیچ یک قبول سمت

چه شباهت میان این همه خویش
با به جا ماندگان دوره پیش ؟
مانده از آن که بوده است مدیر
عده ای قالتاق گردنه گیر
عده ای نابکار دزد و دله
همه دنبال کسب پول و پله
هیچ یک معتقد به کیش تو نیست
یک نفر مثل قوم و خویش تو نیست
عرصه را خوب پاکسازی کن
بنشین بعد (( خاله بازی )) کن
!

لينك مطلب | نوشته شده در ساعت توسط |
باردیگرمحرم

بار ديگر هم محرم آمده ست

بين دلها هول و ماتم آمده ست

سالروز قتل مولي نوحه خوان

يك دوشب آشفته و بر سر زنان

هر محرم گريه و نوحه گري

شرممان بادا ازاين شيعه گري

تو به حال كربلا گريه مكن

بر دل و دين خرابت نوحه كن

هيچ كس بر دين خود نوحه نكرد

زين همه فسق و ريا توبه نكرد

اين عزا و نوحه مي داني ز چيست؟

نه براي فوت فرزند عليست

زاده ي زهرا كه گفته مرده اند

او شهيد است و شهيدان زنده اند

اين عزا و زاري ما نه بر اوست

بر حفاظت از پيام و راه اوست

از براي مرگ روح عصمت است

هان بدان كه حرف، حرف غيرت است

ورنه هر عصري و نسلي هم كه هست

يك حسيني و يزيدي نيز هست

تا زمين است و زمان است،اين خبر

مي رسد از كربلا گويد بشر

«گركه بي ديني ولي آزاده باش

روي حرفت محكم ومردانه باش»

اين حسين حقا همان دست خداست

کشتي بشكسته اي را ناخداست

بر سرمرگ حسين كه بحث نيست

آخر اين مولي فقط يك شخص نيست

اين حسين يعني نرفتن زير بار

با تني خسته دويدن روي خار

اين حسين يك عالمي آزادگي

اعتقاد و غيرت و مردانگي

اين حسين يعني همه سوز و نياز

يك وضو از خون به هنگام نماز

اين حسين يعني ستيز با ريا

كشمكش با مردم مومن نما

........

لينك مطلب | نوشته شده در ساعت توسط |
السلام...

السلام ای خوب،خو ب کائنات                                    ای پسر را تشنه لب روی فرات

ای که دردین از همه سابق تری                                  هم تو دردلدادگی عاشق تری

دین ما از لطف تو قوت گرفت                                       برق شمشیرتو پرهول وشگفت

باتوهستم ،ساقی بزم خدا                                        گوشه چشمی هم براین امت نما

خیزوانگشتی دگربردربزن                                           نعره ای درقلعه خیبربزن

قلعه خیبر،همین دنیای ماست                                   کو مسلمانی که بی عجب و ریاست؟

خلق!مولی نان دین را می خورند                                پیش خطبه های تو کور وکرند...

عیدسعیدغدیر،روزسبزولایت علی بن ابی طالب برهمه شیعیان آزادیخواه جهان مبارک باد.

لينك مطلب | نوشته شده در ساعت توسط |
ممکن آبادمن

چندسال قبل سالی  درسمیرم ما باران نبارید وبهارش بی رنگ وروبود.درست مثل همه این سالها وشاید سالهای بعدترآن.این شعربااین انگیزه وبا الهام ازغزلی ازشاعرمعاصر(شفیعی کدکنی)گفته شد که تقدیم می شود:

شهرمحروم من آن رنگ بهارانت کو؟

شهره ی آب وهوا نم نم بارانت کو؟

ای که از قوه چو آن کوه بوهرزی  اما

تا که بالفعل کند هم سوارانت کو؟

تامگر غصه ی این توسعه ات قصه شود

دست با همت انبوهی یارانت کو؟

ممکن آباد من واین همه از حسرتها

یک ازآن وعده ی اندوه گسارانت کو؟

کوچه باغت پرسیب است و دراین سیبستان

باغبان  حاصل آن روزشمارانت کو؟

گوش احساس کسی شعرمرا قبضه نکرد

مرغ باذوق توام جوش هزارانت کو؟

سمیرم/بهار۱۳۷۹

لينك مطلب | نوشته شده در ساعت توسط |
بلای معلمی!

       باتوجه به مقام معظم معلمی وبا اجازه ازمحضرهمه معلمان دلسوز واهل کارکه این روزهاتعدادشان به شدت روبه نزول دارند،قطعه شعری را ازشاعر فقید معاصر(حمیدی شیرازی)رادراینجا می آورم.توضیح اینکه این شعر که دراوایل دهه پنجاه سروده شده ،دراصل یازده بیت است که شش بیت دیگرآن توصیفی ودرغیراین موضوع است که ازذکرشان به عمد خودداری شده است :

                                دومرگ بود آنچه مراپیرکرد وکشت                         

    بیدادعشق بود وبلای معلمی!

گربستمی به تربیت سگ میان خویش

به بود،تا به تربیت نسل آدمی!

سگ مردمی به سربرد وآشناشود

وزآدمی نیاید،جزنیش کژدمی

درکشوری که این ثمردانش است وعلم

پیداست کان دیار،کجایست ومردمی!

نفرین برآن کسی که دراین ره چون من برد

زجری بدین گرانی واجری بدین کمی.

لينك مطلب | نوشته شده در ساعت توسط |
شعری برای برف

 رقص دل انگیز برف

 ازپشت پنجره

 هوش از سرم ربوده است

 باید شعری بگویم برای برف

 تلاش من اما بیهوده است.

 

 برای گفتن از برف

 باید دلی داشت از جنس برف

 پاک وسفید

 مثل دلهای بچه ها

 آنها که برف را می فهمند

 وباچقدر حوصله

 آدمک های برفی می سازند

 من فکر می کنم که عشق

 یعنی علاقه قلبی ما به برف

 خوش به حال بچه ها

 که عاشق پاکی اند و برف

 

 حیف که مرده ام

 وگرنه می گفتم به بچه ها

 تا کنار برف خنده می کنند،زنده اند.

 وهیچ

 همراه چتر سیاه روی شانه ام

 این نشان ماتم همیشگی من

 بین برف ها

 دنبال جای پای کودکی ام نمی گشتم

 یا از میان برف بازی بچه ها

با ناسزا و پرشتاب

 دور و دورتر نمی گشتم

 

 برف زیباست

 سپیدی زیباست

 از بس که بین ما کم پیداست

 وقتی غبار روزهای عمر

 یک لایه حسرت ضخیم

 برروی اینه های قدیمی-دلهای ما- کشید

 ما گیج ومنگ

 پشت بام وکوچه های خاکی آبادی را

 دام سیاه کردیم.

 حال

 برزمینی ودرزمانی که سروروشان

 یک غبار غم نشسته است

 یک دوروزی می آید برف

 تا که بر این همه آثار سیاه

 تا که براین همه ننگ

 بیهده رنگ زند

 وماهماره

 روزهای برفی هر سال

 از پشت پنجره ها

 نعش های خویش را بین سپیدی برف ها می جوئیم.

 

 اما من

 اگر چه می دانم برف ها رفتنی اند

 نشسته ام و سعی می کنم

 هرچه عاشقانه تر

 هرچه شاعرانه تر

 به برف بنگرم

 شاید که شد شعری بگویم

شعری برای برف.

سمیرم/زمستان۷۹

لينك مطلب | نوشته شده در ساعت توسط |
بوي خاك باران خورده:

 

                                            بار ديگر آن خيال آشنا

                                           در دل و جانم سفر آغاز كرد

                                           دست ناپيداي يك بغضي غريب

                                             سفره تنگ دلم را باز كرد

 

                                             دست ناپيداي آن بغض غريب

                                            مي برد من را ميان كوچه باغ

                                             بر مشامم مي رسد از خانه اي

                                             بوي خوبي ،بوي ناني داغ داغ

 

                                              كودكي از خانه با يك غازه نان

                                              با يكي تنبان مشكي هم به پا

                                                كفشهايش لاستيكي، تا به تا

                                                    مي دود اما مثال بادپا

 

                                                ياد آن دوران خوشحالي به خير

                                               روزهاي دست روي شانه ها

                                                قصه هاي ساده و شاد ننه

                                               زير كرسي هاي داغ خانه ها

                                                

                                                            .......

لينك مطلب | نوشته شده در ساعت توسط |
بیچاره بچه ها!

بچه ها،

پشت نیمکت ها

آدمک برفی آنها،

سخت تنها.

 

آقا معلم،

جنب گرمای بخاری

با یک لباس گرم

گرم تماشای آدم برفی

با یک نگاه سرد

 

آه! بیچاره بچه ها.

لينك مطلب | نوشته شده در ساعت توسط |
ترس رفتن پای آن تخته سیاه!

 

باز هم آن آشناي خوب من

يك سري در خانه اين دل زده است

حرفهاي تلخ و شيريني از او

باعث و باني اين شعرم شده است

 

                                           صحبت از آن روزهاي رفته است

                                           روزهاي مدرسه، درس و كتاب

                                           ترس رفتن پاي تخته تا به عصر

                                           شب همه شب مشق و تمرين حساب

 

در سكوت حل تمرين كلاس

وحشتي از چوب خوردنها نبود

پيش چشم همكلاسي هاي خود

فايده در خرد گشتنها نبود...

 

 

لينك مطلب | نوشته شده در ساعت توسط |
آتشی بود دراین خانه که...

       ویکی دیگر.همیشه همینطور بوده است.سیمین بهبهانی گفت البته نوبت من بود ومنوچهر پیش دستی کرد.ولی چه فرق می کند.بودن یا نبودن؟مسئله این است.منوچهر آتشی که هرم هوای شرجی جنوب در نفسهایش بود از معدود شاعران آن خطه بود.مانندهای او مگر جز سیدعلی صالحی ومحمدعلی بهمنی کسی دیگر هم هست؟حتی اگر هم باشند مگر آنهااتشی می شوند؟اومثل همه آدمها فقط مثل خودش بود وهمین.شاید شاعر سرآمد وصاحب سبکی مثل شاملو واخوان وسپهری نبود.شاید معروفیت و محبوبیت آنها را نداشت وشاید چندان که بخواهی مثل شعرش زندگی نکرد ولی به هرجهت یک  اهل ذوق بود.تنها ابهام بعضی دوستداران شعر او دراین اواخرندانستن راز برنده شدن کتاب او به عنوان کتاب سال دردوسه سال قبل و برگزیده شدنش به عنوان یک چهره ماندگار درسال جاری است که چرا شعری که بیشتر درحال و هوای خارج از حاکمیت است این چنین اهلی شده ورام حاکمیت است؟بگذریم.اکنون منوچهر روی درنقاب خاک کشیده وهمین بهانه خوبی برای ما مردم مرده پرست است که دوچندان او را ارج نهیم.اما نه چندان که ارج وارزش زنده های خویش را بدانیم.درخاتمه ضمن تسلیت درگذشت این شاعر معاصر به همه دوستداران شعر معاصر با هم برشی از شعر معروف خنجرها<بوسه ها.پیمانها ی او را می خوانیم: 

اسب سپید وحشی با نعل نقره گون

بس قصه ها نوشته به طومارجاده ها!

بس دختران ربوده زدرگاه غرفه ها!

خورشید بارها به گذرگاه گرم خویش

ازاوج قله برکفل او غروب کرد

مهتاب بارها به سراشیب جلگه ها

برگردن ستبرش پیچید شال زرد

کهساربارها به سحرگاه پرسیم

بیدارشد زهلهله سم او زخواب...

لينك مطلب | نوشته شده در ساعت توسط |
دیروز وامروز

بااجازه تمام تمامی باغدارها وسیب خرهای محترم:

دیروز

زندگی خالی نیود.

سیب بود

مهربانی بود ایمان بود

امروز

زندگی سخت خالیست

سیب زندگیست

بدون ایمان بدون مهربانی.

لينك مطلب | نوشته شده در ساعت توسط |
سیمیروم آخ سیمیروم!

  

                                               این هم برشی ازیک شعربلند که خیلی هم تازه نیست:

                                        ...

                                       سيميروم، آخ سيميروم

                                       غم وغصه صب تا شوم

                                       سيميروم يعني هزار تا راخدا

                                       مست خو بيدن از اول تا حالا

                                       سيميروم يعني يه را پرتيك و سنگ

                                       يه دهن دوبيتي ويه دل تنگ

                                       سيميروم يعني يه ابشار و همين

                                       يه وجب خاك زيادي رو زيمين

                                       سيميروم من ميدونم كه چش اس

                                       كه چه خينواي ميون دلش اس

                                       يه دفه تنا بر كنار ابشار و بيشين

                                       گوش بيكن صداش وخوب تو بيبين

                                       او همي سيميروم اس كه روز و شو زار مي زند

                                       يه پناهي،يه خدائي دارد جار مي زند...

لينك مطلب | نوشته شده در ساعت توسط |
شهرمحروم من

 

       یادم رفت بگویم که حکایت مطلب قبلی را ازخودم درنیاورده بودم.ماحصل یک سرقت اینترنتی ازآقای نبوی بود.واماگفته اند که کار بیهوده کردن از پرکردن است.روی این حساب و به خاطر اینکه چیزی نوشته باشم این هم یک شعر خیلی قدیمی که البته ازخودم درآوردم.وخوب می دانم که نظر نخواهید داد.مهم نیست!

                                    شهر محروم من آن رنگ بهارانت كو؟

                                    شهره آب و هوا، نم نم بارانت كو؟

                                    اي   كه از قوه چو آن كوه بزرگي ، اما

                                    تا كه بالفعل كند، هم سوارانت كو؟

                                             کوچه باغت پر سيب است و در اين سيبستان

                                    باغبان، حاصل آن روز شمارانت كو؟

                                    تا مگر غصه اين توسعه ات قصه شود

                                    دست با همت انبوهي يارانت كو؟

                                    ممكن آباد من و اين همه از حسرتها

                                    يك از آن وعده اندوه گسارانت كو؟

                                    گوش احساس كسي شعر مرا قبضه نكرد

                                    مرغ با ذوق توام،جوش هزارانت كو؟

لينك مطلب | نوشته شده در ساعت توسط |