دوم مرداد و یکی که بزرگ بودسمیرمی
با ُسم ضَربه ی رقصان اسب اش می گذرد
از کوچه ی سر پوشیده
سواری،
بر َتسمه َبند ِقرابینش
برق ِ هر سکه
ستاره ئی
بالای خرمنی
در شب بی نسیم
در شب ایلاتی عشقی.
چار سوار از َ تـنگ در اومد
چار تفنگ بر دوش ِ شون.
دختر از مهتابی نظاره می کند
و از عبور ِ سوار
خاطره یی
همچون داغ خاموش ِ زخمی.
چارتا مادیون پشت ِ مسجد
چار جنازه پشت ِ شون
.................................شهریور۵۴
احمدشاملو/دشنه در دیس
خسرو سینمای ایران
پیش روی آفتاب...سیزده را حضور تو نجات داده است ازتمام بد شگونی اش.سیزده رجب که می رسد،ما اگر چه کور وگنگ،می رویم به جشن خوب آفتاب.پیش تر از رسیدنت ،بت پرست های روزگار بین عصمتی غریب محو بودند وبی خیال. تا تو را خدا رساند، دیگر از برای شرکشان یک بهانه هم نماند.تا که آمدی درویش های آبادی،برنان خشک خویش،سلام تازه ای گفتند.هرچاه متروک حوالی نیز، درته خودباوری خویش ، آرامید.هر بچه ی یتیم نیز،برآینده ی خود امیدوار شد و روز و روزگار برهرچه بی عدالتی، پرهول وناگوار.بعد از تو اما همه چیزسردوسیاه ،اما خوابهامان پراز طراوت تکرارتوشد.یاعلی،این جا جای تو خالیست و نمی دانی چقدر اکنون به تو محتاجیم.
سال غارتی وختی اومد...گوشی را که گذاشت،صدای پارازیت بی سیم هم قطع شد.انگار که همه جا آرام شده بود.ازداخل پاکت روی میز، سیگاری برداشت وگذاشت روی لبش.کبریت کشید وپک محکمی به سیگار زد.به صندلی تکیه داد و پاهایش را انداخت روی میز.رو به بالا فوت کرد و مدتی به دود سیگار خیره شد.چهره خونسردی داشت.خوشحال تر شده بود.یکهو بلند گفت:سروان زابلی؟ کمی بعد دربازشد.سروان به حالت خبردارایستاد وگفت:جناب سرهنگ امری هست؟گفت:<راحت باش سروان.خبرخوبی برات دارم.>هیجانی در صورت سروان دوید.انگار که بخواهد بخندد.شاید چون می دید سرهنگ خوشحال است.در این یکی دوروز قبل ،تنهایی او را عجیب حس کرده بود.همیشه سرهنگ در هزار توی خودش گم می شد.اما الان حال و روز دیگری داشت.شنید که گفت:<همین الان از فرماندهی لشگر پیام دادند که یک واحد کمکی در راه است.هفت تا کامیون اسلحه و غذا ولباس و دارو.با یه آمبولانس و یه زره پوش و یه اتومبیل.البته از پاسگاه آباده میان.ستوان رضایی نژاد هم هدایتشون می کنه.حتما می شناسیش؟>سروان با خوشحالی گفت:<بله.آموزشی با هم بودیم.حالا کی میرسن؟>...
تیرماه هرسال هم یادآور واقعه ی تلخ وتاریخی سال ۱۳۲۲معروف به جنگ سمیرم است وهم اسباب دردسرخیال من که کی می خواهی آن رمان موعودوخیالی را تمام کنی؟خودم هم نمی دانم.شاید ازآنجا که سمیرمی ام وفقط چون کمی جوگیرشده ام ،دست از اصرار برنمی دارم.راستش مطالعه تاریخی آن را مدتهاست تمام کرده ام.منبع کتبی و شفاهی بسیار هم در این باره خوانده و دیده ام وبه همین خاطروسواس خاصی پیدا کرده ام.واقع گراشده ام وانگار که مشکل بتوانم دروغ بافی های مخصوص یک رمان راجفت و جور کنم.تا چه پیش آید.اما گذشته از این حرفها،یک نکته جالب درتوجه به این اتفاق هست وآن این که ما در حافظه تاریخی خود جزدرگیری و جنگ،چیز زیادی نداریم والبته برای یک منطقه ییلاقی ومرزی که کمترمحل سکونت دائمی بوده هم خیلی عجیب نیست.برای همین است که این همه قلعه های مختلف در سرتاسر این ولایت سراغ داریم.سرحد بودن این آبادی پراز سنگ وکوه و دار و درخت و محصور شدنش در بین چهاراستان با مردمان ترک و لر و فارس،طبیعی است که هویت مشوشی برای بازماندگانش به یادگار گذاشته باشد.به برکت همان هویت است که الان ذهنیت های مشوشی هم پیدا کرده ایم.مثلن دردوره مدرنیته بیخود و بی جهت جمع می شویم ویک ماه بعد برای خودمان حماسه ۲۵ مرداد را خلق می کنیم.تابستان وزمستان هم برایمان ندارد.درانتخابات هم حضور فوق حداکثری پیدا می کنیم. درسرمای زمستان هم با دست خالی به جنگ قاچاقچی های حرفه ای می رویم .چندان که شهیدمان درمی آید.امامن نگران روزهای نیامده ام.که تا بازکجا وکی حماسه ای از خودمان در آوریم.ولی خیال می کنم همه چیز مربوط به همان(رویارویی نیروهای ارتشی با عشایرقشقایی) سال ۲۲ است.آن اتفاق یک نقطه عطف است.پیش درآمدی برسرکوبی ذهن وزبان ماوعقده ای شدن نسل اندر نسل ما که :یه عمر نشس ای جمعیت رو پشت بوم مملکت.صداشونم به گوش هیشکی نرسید،سرخی خیناشون فقط دیدنی بید.یه چل تا خین سال بیس و دو،یه چار خین هشتاد ودو.برای همین بود که سالها قبل گفتم:سال غارتی وختی اومد،شقاقی از پا دراومد،فقد یه چن تا لاف کرسی و جوم مسی ،یاچن تابار گندومو ویه چن تا دله عدسی ،یهو گم و گور نشدن،اجاقامون کور نشدن.او معنی جمیامونم،حرمت وآبرومونم،هرچی که بید تو سیمیرون،دید شد و رفت تو آسمون...
ن والقلمدردیار ما هرجماعتی برای خودش یک روز دست وپا کرده است.مثلن :.معلم،دانش آموز،پرستار،زن،نوجوان،روحانی، دانش آموز، کارمند،دانشجو،پلیس و.، اموات هم برای خودشان روز دارند.حافظ،سعدی،مولوی،عطار،فردوسی،خیام و..چیزهای هم روزدارند،کتاب،آب،آتش،آمار،هوا،خون و...گرامیداشت نام ها البته سنت پسندیده ای است.اما یادمان باشد برخی گرامیداشت ها ،مسئولیت آور است.تعارفی و تشریفاتی نمی تواند باشد.مثل همین چهارده تیر که مثلن روز قلم است.قلم چیزساده ای نیست.دنیایی پررمز و راز پشت قلم است.ما اگر به تاسی از کتاب و پیامبرودین خداسعی در گرامی داشتن قلم داریم،نباید فقط این را شعار بدهیم.درعمل هم باید نشان بدهیم.گناه دارد که برای قلم حد و مرز بکشیم وتقسیمش کنیم به خود اندیش و دگر اندیش.خداوند هم همین را خواسته است.قسم خورده به قلم وآنچه می نویسد نه آنچه باب سلیقه من وما می نویسد.قلمزنی خوب یک کار سفارشی نمی تواند باشد.درآن دردمندی حرف اول را می زند.این که در آرامش پیش از طوفانی که در راه است بنشینی وبنویسی.ازچیزی که کمتر کسی فکرش را می کند.به هزارزبان.شد شعر،نشد داستان،نشد مقاله،نشد خاطره،نشدطنز و..سیاست های برخوردسلیقه ای با اهل قلم فقط برای شکستن قلم کتابت آنها نیست که بیشتر برای شکستن قلم معیشت شان است.تنها نه ازنوشتن که چه بسا از نان خوردن هم تو را بیندازند.در یک جامعه اسلامی می نشینی و به خیال خام خودت و بنا به سنت امر به معروف با ذکر اسم ورسم واقعی خودت وفارغ از هوچی گری ، حرفهای یک خطیب را مثلن نقد وبررسی می کنی اما هنوز جوهر قلمت خشک نشده که می بینی متهم شده ای به توهین.جای دو واژه تحلیل و توهین عوض شده است.هرگونه توضیح تو نیز حرف اضافه است.مهم هم نیست که تو تنها معلم این آبادی باشی که تاکنون از قلمت دهها صفحه مقاله تربیتی در نشریات کشوری و استانی منتشرشده است.می روی و می آیی.خسته می شوی ازبس دوباره توضیح می دهی.حس می کنی این حضرات نمی خواهند بفهمند.می دانی که بیدارکردن کسی که خود را به خواب زده است،کارآسانی نیست.بالاخره آن سرنوشت محتوم ،مکتوب می شود.باید به ناچار واجبارتن به سکونت درجایی غیراز آبادی خودت بدهی.این را هم می دانی که محروم کردن کسی از شنیدن صدای جیک جیک گنجشک های آبادی خودش کار کوچکی نیست.کمتر ازقتل نیست.کشتن احساس است.ناخواسته رفتن به هرجا به جزوطن ،برای توجهنم است.حتی اگر کنارزنده روداصفهان و رکن آباد شیراز باشد.تنهایی بلاست حتی اگر در بهشت باشد.با این همه ومثل همیشه یادت می افتد به همان حرف آرام بخش که: این نیز بگذرد و صد شکر که از این بد،بدتر نشد.می روی و دلخوش از این هستی که هنوز معلمی واهل قلم.برای همین ،این روز را به هرچه اصحاب قلم تبریک می گویی. اگر چه کمی مایوس!
تن تب دار طبستازه از طبس آمده ام.گرما را آنجا درک کردم.این که همیشه هم سرما نیست که نفسگیر می شود.گرما هم می تواند تو را بی تاب کند.طبس ،شهری که بود اما الان دیگر نیست.هنوز آثار زمین لرزه سال ۵۸ برروی تنش پیداست.شهر دیگر آن شکوه باستانی و سنتی را ندارد ودر هجوم آهن و سیمان وآسفالت دلتنگ شده است.همینطور آثار روانی روی روح وروان بازماندگان آن فاجعه که با حساب روستاها قریب بیست هزارازمیان رفتند.چیزی نزدیک به همسایه اش ،بم.دیروز شنیدم که زلزله یکی دور روز است مرتب جیرفت را می لرزاند ومن باز به خودم می لرزم که نکند بلای بم دوباره تکرار شود.شاید سرسبزترین نقطه شهر،باغی بود که عجیب داغ بود وسایه های آن جا بهتر از همه ی سایه ها می دانستند که ظهر تابستان یعنی چه؟درخیابان های طبس کمی مانده به ظهر تا نزدیک غروب،سکوت بیدادمی کرد.گویی که شهرمردگان است.طبس اما از معدود شهرهایی است که مشکل می شود به آن رسید و مشکل تر می توان از آن خارج شد.پیمودن صدها کیلومتر راه راست وبدون جنگل وکوهستان ورودخانه.کویر.جایی که آبادی نیست.بیم برخورد با شترهای سرگردان هم هست.اندوه تنهایی طبس را نه تفکیک آن از استان خراسان برطرف کرده است ونه الحاق آن به استان یزد.ازمرکز هر دواستان قریب چهارصد کیلومتر دور است.اکنون که به کلی از طبس دور شده ام،یادم به آن نوجوان طبسی می افتد که وقتی ازگرمای شهر شان شکوه می کردم،پرسید مگر شما ازکدام شهرهستید؟ومن گفتم از شهری که زمستان ها برف های بیش از یک متر برسرش می نشیند.نگاه پربهت وحیرت او هنوز آتش به جانم می زند که کاش حرفی نمی زدم.
چرا شريعتي متهم است؟
خرداد، ماه رخ داد است ورخدادهای وخیمی دراین ماه روی داده است.آخر خردادکه می شود،روزی فرا می رسد که هنوز تقویم ها در ثبت آن وسواس دارند.بیست ونهم سالروز مرگ یا شهادت یا درگذشت و...فرقی نمی کند.مهم این است که یکی را خیلی زود از دست دادیم.یکی که بزرگ بودو از اهالی امروز بود.دکترعلی شریعتی کسی که یک دهه وبی وقفه برای این جمع وجماعت حرف زد.روزهایی که او سخن می گفت همه سرشار هیجان می شدند ودچار خشمی انقلابی.درد واحساس همه نیز مشترک بود.ازروحانی و دانشجو بگیر تا مجاهد و مارکسیست و مکتبی همه به یک راه می رفتند.اغلب به درهم ریختن وضع موجود می اندیشند و فکرفرداچندان در خیالشان نبود.دانشجو جماعت چشمش به دهان یکی مثل دکتر شریعتی بود که چگونه می گوید.برای بیشترآنها چگونه گفتنش جالب بود که چه زیبا حس آمیز می نمود.آن وقت ها مجالی برای نقد و بررسی شریعتی نبود وضرورت هم نداشت.حتی یکی مثل آقای گنجی که این روزها زیرآب شریعتی را می زند نیزازجمله هواداران پاکباز او بود.شریعتی هرچه که بود بیشتر به یک گذرگاه می مانست و نه یک توقف گاه.درسایه سار شریعتی نمی شد آرامید.فقط باید بیقراری و بی تابی کرد.این چیزی بود که خودش نیز توقع داشت.برای همین بود که کمتر از سرتامل می نشست و می نوشت و بیشتر ایستاده وبا نگرانی وتند تند حرف می زد.از بس که بیم فوت فرصت داشت.علي شريعتي .هر كه باشد وهرچه كرده باشد، حتی اگر تاریخ مصرفش هم گذشته باشد اما تبيين وتحليل آثار و افكار او بعنوان كسي كه درتاريخ فرهنگي اين ملك ردپائي از خود برجاي نهاده است، ضرورت دارد.ماهيت كار وفكر شريعتي نظير اغلب در گذشتگان معروف،متاسفانه دستخوش تحريف گشته است.مظلوميت بعد از مرگ وتا الان شريعتي ،اقامه فرهنگ سكوت در برابرآثار و افكار او،ابزاري نمودن فكر ونام او براي سوءاستفاده ها ونامگذاري هاي مختلف،شفاف وروان نساختن سياست مواجه با افكار و آثار وي دررسانه هاي جمعي ومنابع آموزشي؛تنها بخشي از مصاديق بارز موضوع تحريف شريعتي هستند
...(ادامه در لینک مطلب)
رفیق چپ وشریک راست!بازخوانی تاریخ آموزش وپرورش سمیرم همیشه برایم جالب بوده وبه همین خاطر هم تاکنون قلم وقدم بسیار دراین باره زده ام.برخورداریم از یک مدرک ناقابل کارشناسی مدیریت آموزشی هم مزید برعلت است .فصل خرداد وبه پایان رسیدن قیل وقال درس و بحث مدرسه ها نیزفرصت خوبی برای بیشتر اندیشیدن دراین باب است.این همه گفتم تا شان نزول این نوشتار را نه توجیه که توضیح داده باشم.واما ابتدا فهرست رؤسای آموزش وپرورش شهرستان سمیرم را باذكرتاریخ شروع وخاتمه كارشان،مرورمی کنیم وقبل از آن ،یاد ونام درگذشتگان این جمع را گرامی می داریم وبرای حاضران نیز صحت وسلامتی آرزو داریم.
1- سیدمهدی محبوبی ازاول سال تحصیلی1343 لغایت شهریور1344
2-سجادنبی ازاول مهرماه 1344 لغایت دی ماه 1345
3- سیدحسین مدرس اسفه ای ازاوایل بهمن ماه 1345 لغایت مردادماه 1346
4- علی جان عسكری ازاول شهریور1346 لغایت بهمن 1347
5- حیدرمحجوبی ازاول اسفند1347 لغایت شهریور1350
6-محمد تقی دادگستر ازاول سال تحصیلی1350 لغایت دی 1352
7- حبیب اله سامی ماههای بهمن واسفند 1352
8- حبیب اله سامی ماههای فروردین واردیبهشت وخردادوتیر 1353 به عنوان كفیل اداره
9- رضاپورزاهد ازاول مردادماه 1353 لغایت تیرماه 1354
10-ستوده ازنیمه دوم مردادماه 1354 لغایت شهریورماه 1354
11- كلیشادی ازاول مهرماه 1354 لغایت مهرماه 1354
12- باقرنقیب زاده ازاول آبان ماه 1354لغایت نیمه اول شهریورماه 1356
13- فتح اله فدایی تهرانی ازنیمه دوم شهریورماه 1356لغایت شهریورماه 1357
14- هوشنگ رحیمی ازاول مهرماه1 357لغایت مهرماه 1358
15- انشاءاله جعفری ازاول آبانماه 1358 لغایت دیماه 1359
16- محمد باقری ازاول بهمن 1359لغایت آبان1360
17-رسول لبخند ازاول آبان 1360لغایت دی 1361
18- عبدالحسین چوپانی ازاول بهمن 1361لغایت آذر1363
19- حسنعلی تاجمیرریاحی ازاول دی 1363لغایت مرداد1366
20- باقرسنجاوری ازاول شهریور1366 لغایت دی 1367
21- بهروزجعفری ازاول بهمن 1367لغایت مهر1374
22- سیدعمادامامی ازدهم مهر1374لغایت پنجم بهمن 1376
23- حسنعلی ترابی ازپنجم بهمن 1374لغایت بیست ویك شهریور1378
24-رمضان همت ازبیست ویك شهریور1378 تاكنون
پی نوشت:
! سعی وافرکردم که تحلیل فوق را هم خالی از غرض بنویسم وهم چندان در آن رعایت احتیاط را بنمایم که دیگر بوی توهین واهانت ازآن به مشام بعضی هاکه عادت به بوکشیدن دارند،نرسد.اگرچه می دانم آقای همت هرکه وهرچه هم که باشد،لااقل فعلا درشمارمسئولین ومقامات نظام نیست.
اجاق روشن
من که وکجایی ام؟ /فرض کن که هموطن /بنده ی خدا،غریب /مرده ای پی کفن
اهل این حوالی ام /شهرازدحام حرف/شهر هرچه سنگ وسیب/ سبزه های زیر برف
دردهان من عجیب/سنگ مزه می دهد/واقعا که بوی سیب /برمشام من نمی رسد
دررگان من پلنگ/تیرخورده می دود /بعد عمری عاشقی /دل خرابه می شود
گاه در میان سال/روسیاه و رو سپید/بگذریم و بارها/ناگهان شدم شهید
خامشی منطقه /یک اجاق روشن است/درخیال دیگران/ خاک وباد وبهمن است
خوب بود اگر که بود /یک دریچه آفتاب/دست بچه های شهر/ شاخه ی گلی،کتاب
آرزوی من دگر/مرگ هر چه آرزوست /آری هر چه می رسد،/خیر وخوب و هم از اوست.
بیش از اینها آب را گل نکنیم شهر اگر زرین است ،پیش از آن که به ریزبودن وجه تسمیه آن یا حضورناخوانده آهن وسیمان مربوط باشد،مرهون حضور سبززنده رود است.چه توخودرا برسانی یا دستهایی بی مروت تو را برسانند پیش پای زنده رود ،به هرحال غنیمت است.رودی که چشم وچراغ ولایت است ودیریست بدون هیچ چشم داشت ، آبش را از جماعت دریغ نمی سازد.درآینه ی رود که می نگری،راحت تنگ خلقی وبی حوصلگی اش را می توان حس کرد.نفسش به شماره افتاده وسرش سنگین شده است.رنگ وبوی بد سرب وفولاد،حالش را دگرگون نموده است.با این همه وبه ویژه در این سال که جای آب درهرآبادی خالی است،مثل همیشه خروشان وبی امان می رود.راه درازی آمده است وراه بیشتری برایش مانده است.او برای بسیارآدمهای دلخسته و افسرده که دمی کنارش نشسته اند،دست تکان داده است.صدای پای آب،صدای زندگی است.یادآور حرف سهراب که:آب را گل نکنیم.شاید این آب روان می رود پای سپیداری تا فرو شوید اندوه دلی. اما سالهاست که دیگر هیچ درویشی پیدا نشده که نان خشکیده ای در آب فرو ببرد. ما چه راحت آب را نه فقط گل که باطل کردیم. شاید برای همین است که دراین آستانه ی سال ،دلشوره ی غریبی در جان خلق الله افتاده است.هرصبح ازخانه که بیرون می آیند،چشمی برآسمان می اندازند و بیهوده رد ابرها را می پایند.به روزهای نیامده که فکر می کنند،بیشتر دلشان می گیرد.خاصه وقتی که یادشان به شالیزارمی افتد که صدای پای آب را نخواهد شنید وطعم خوش برنج که چه می شود اگردیگر احساس نشود.راستی که آمدیم صنعتی بشویم اما عجیب لعنتی شدیم ازسوی آیندگان.مایه ی نفرین نسل های بعد که چه آسان درخت ها ورودها را درآتش حرص و هوس خویش سوزاندیم.ازفرداهای بعد کسی خبرندارد اما فقط خداخدا کنیم لااقل روح بلند وپاک زنده رود،ما را ببخشاید که هنوز تنها تکیه گاه وپناهگاه آبادی است.
اینجا ننشین ،ما را تحویل نمی گیرند!می خواهم این روز را به شما شادباش بگویم.اما می ترسم.دست خودم نیست.حتی می ترسم به خودم تبریک بگویم.حیف شد.بیخود وبی جهت این روز هم سیاسی شد.انگار که پیش کشیدن ذکر خیرخاطره ی استاد مطهری و دکتر خانعلی هم خطرآفرین شده باشد.ترسم از این است که از منزلت ومرتبت مقام معلم بنویسم وبعد هم یکی مثل حضرت همت لعنت الله علیه برای بستن دهان نقدمن وخوش خدمتی به بالادستی های خویش، انواع اتهامات نامربوط رابه من بزند وبعد هم خوش نشین شوم آن سوی کوه دنا و یا حاشیه زاینده رود.دیگر نه بی همتی همت برایم اهمیت دارد که به چندوچون عملکردش بیندیشم وهمان بهتر که اورا بابرج عاجی که سالهاست باچقدرخون جگر دراداره شهرستان برای خودش دست وپا کرده ،رها کنم تا بیش از اینها دلش خوش باشد.وهمینطورنه قیل وقال معلمان را چندان برخوردارازیک گفتمان وتئوری قوی واستواری می بینم وشاید هم من اهلش نیستم که بتوانم برایش هزینه کنم.گذشته از این حرفها،درودیوار پرازشعروشعاردرتجلیل از مقام معلم است وهمین باید برای معلمان کفایت کند ودیگر چه جای نقد وبررسی وتحلیل است!
بعضی وقتها خیال می کنم نکندراستی راستی حق با سیاستمداران است که می گویند:معلمان همینطور که تعدادشان زیاداست،انتظاراتشان هم زیادی است.والا خوب که نگاه می کنی می بینی معلم هم معلمهای قدیم.به راستی درطول این همه سال، چند تا معلم مثل مطهری و شریعتی و آل احمد و بهرنگی ظهور کرده اند؟طوفان تکنولوژی ،معلمان را هم درنوردیده است وبندگان خدا دررقابتی نابرابر با ابزاراطلاعاتی و ارتباطاتی روزگرفتارآمده اند.دیگر گذشت آن زمان که معلم بنشیند روی صندلی وتمام ساعت حرف بزند وذوق کند که چندین جفت چشم وگوش مفت هاج وواج اورانظاره می کنند.الان تلویزیون داخلی با پنج شش شبکه وماهواره با صدها شبکه درکناراینترنت،معلمانی ناخوانده ونامریی برای بچه ها هستند که اختیار خواب وخوراک وخیالشان راهم دردست گرفته اند.دراین جدال،نظام آموزش هم کم آورده است وسخت دلبسته ی عالم ـ و نه آدم ـ تربیت کردن شده است.
دیگر آموزش چهره به چهره و سینه به سینه خریداری ندارد.فکر کردن به آن آدم را می برد به روزگار قرنهای پنجم وششم و مدرسه نظامیه.پرستوی پرورش زیرچرخهای آموزش له شده است.دانش آموزان ،با عنوان دهان پرکن فراگیران، به امان خدا رها شده اند.طفکلی ها همه چیزخوان وهمه چیزدان شده اند اما هنوز قادر به کنترل خویشتن نشده اند.بسیاری از آنها هم ازمعلمانشان پیش افتاده اند و بیشتر از آنها می دانند.چیزهایی می دانند که شاید فعلا نباید بدانند یا معلمانشان وقتی به سن آنها بودند،اصلا نمی دانستند.برای بچه ها، بود ونبود معلم درکلاس،یکسان شده است.گویی تاریخ مصرف معلمان موجود برای این نسل گذشته است.معلمان به مجریان ومربیان مهدهای کودک شبیه شده اند تا ساعاتی از روز ،بچه ها را در محلی امن نگاه دارند تا والدینشان راحت به کارهایشان برسند.اگرچه هنوز ته مانده ی امیدی به کارکرد آموزگاران دردوره ابتدایی وجود دارد اما دردوره های راهنمایی و متوسطه،اوضاع نگران کننده است.بچه هاعلی الظاهر دریک مدرسه چهاردیواری حضورفیزیکی دارند اما درواقع در مدرسه هایی نامریی تربیت می شوند که حتی روح مدیرومعلمان هم ازکم وکیف آنها خبرندارند.
دراین میان،معلمان هم نمی توانند ونباید بی کار بنشینند ولذا چندکاره می شوند. اگر تا دیروز با سروروی گچی ازکلاس خارج می شدند،امروز با سروروی گچی و روغنی وخاکی و...چقدرعجله واردکلاس می شوند.بعد هم لطیفه اش برروی زبانها می افتد که معلمی خوب است اما اگر این کلاس رفتن را نداشت،خوبتربود.برای همین است که درهای وهوی اعتراضاتشان ،این همه ازمطالبات ومعوقه وافزایش درصدحقوق می گویند اما یکی ازاوضاع مدارس وکمبود فضا ونبود ابزارآموزشی دم نمی زند.بااین همه به حرمت شان وشکوه مقام معظم معلم و یاد ونام هرچه آدم خوب،البته که این روز سبز را باید گرامی داشت.چراکه که هرآدم خوب،یک معلم است وما هرچه داریم از همان معلمان خوب است. والبته این همه اصلا به آن معنی نیست که هر معلم هم یک آدم خوب است.
همت همتبه لنجان رفتنم تفسیر باره
غریبی، عالمی دلگیر داره
همه دعوا گناه من نبوده است،
که همت هم بسی تقصیر کاره.